Your Ad Here

Thursday, August 23, 2007

بمـــــــــــــــیر کاپیتان


همونطور که از کوههای پوشیده از درختان بلوط و کاج بالا می رفتم

کاپیتان فارل رو دیدم که داره پولهاش رو می شمره

اول تپانچه ام رو پر کردم، و بعد خنجرم رو بیرون کشیدم

بهش گفتم یا همین حالا پولهاتو به من می دی

یا می ری به جهنم لعنتی


همه پولهاشو ازش گرفتم، وای ... چه پولهای قشنگی بودن

آره همه شونو گرفتم، و آوردم خونه واسه معشوق ام

او قسم خورد که منو برای همیشه دوست داره، و هیچ وقت ترکم نمی کنه

ولی همونطور که می دونید، شیطون او رو فریب داد

و او هم به آسونی منو

.

.

آره

مست و بهم ریخته به اتاق معشوق ام اومدم

پولها رو هم با خودم بردم

اما متوجه خطری که تهدیدم می کرد نبودم

من تنها شش یا هفت قدم با کاپیتان فارل فاصله داشتم

مثل فنر از جام پریدم و بهش شلیک کردم

با هر دو تا اسلحه ام بهش شلیک کردم


می دونید؟ این روزها بعضی ها ماهیگیری رو دوست دارن

بعضی ها هم شکار پرنده ها رو

بعضی ها هم مثل شما

دوست دارن مطالب سیصد و شصت دوستاشون رو بخونن

ولی من خوابیدن رو دوست دارم

مخصوصا توی اتاق معشوقه ام

اما من اینجا فعلا توی زندون ام، توی غل و زنجیر


Rmin

ازتو می پرسم؟

از تو ميپرسم دوست
چه خبر از دل من ؟
كه تو بهتر داني كه چه كردي با من ؟
تو شكيبا بي شكيبم كردي
بنگر آنقدر غريبم كردي
كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان
باز هم مي گويي ، جاي پاي اميد
مژده پاياني نيك باشد شايد
باز هم مي گويي ،كه همين ها بايد
باز هم مي گويي كه نباشد حرف من از براي گفتن و نباشد هر جا از براي رفتن
انجمادم را باز متهم مي سازي
مجمر صبر دل تا لبالب پرشد
اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد
توچرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست ؟
و من از تو مي پرسم اي دوست
از تو اي دغدغه ساز
از تو اي شور افكن
تو چه كردي با من ؟
تو چه كردي با من
كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
تو چه كردي با من ؟

پلکها را بتکان


یکی بود یکی نبود، در زمانهای خیلی قدیم توی یه روستا پیرمردی زندگی میکرد که زندگی ساده ای داشت روزی اسب ماده اش گم میشود،مردم روستا میگویند:چه بدبختی ای اسبش را از دست داد.

پیرمرد جواب داد:خوشبختی یا بدبختی، کسی چه میداند.

روز بعد اسب فراری با یه اسب نر برگشت و باعث شد مدتها بعد گله ای از اسب داشته باشد.

مردم روستا گفتند:چه خوشبختی ای به تو روی آورد. خوشبختی یا بدبختی،کسی چه میداند.

یه روز پسر پیرمرد سوار بر همان اسب نر بود، از اسب زمین افتاد و پایش شکست.

مردم روستا گفتند:چه بدبختی ای، حالا چه کسی به پیرمرد کمک کند و پیرمرد همان جواب را داد.

بین مردم روستا و روستای همسایه جنگ شد و تمام جوانان روستا کشته شدند به جزء پسر پیرمرد که پایش شکسته بود و در جنگ نبود.چه خوشبختی ای نه؟

خوشبختی یا بدبختی کسی چه میداند؟

برداشت شما از اتفاقات بد توی زندگی چیه؟

دید ما نسبت به وقایع باید چگونه باشد؟

فقط به من دروغ نگو باشه؟


بیا یه کم قدم بزنیم، می خوام چیزی رو بهت بگم

.

می دونی؟ دارم به این فکر می کنم، چقدر خوب می شد اگه پیشونی آدما؛ مثل یک صفحه مانیتور بود! بدون سیم، بدون کلید خاموش و روشن یا حتی بدون اسکرین سیور. اون موقع من می تونستم فکری که الان توی سرت داری رو ببینم. می تونستم ببینم واسه اولین جشن تولدت چه هدیه ای از من می خوای. در مورد من چی فکر می کنی، یا می تونستم دروغهایی رو که تا الان بهم گفتی رو کاملا تشخیص بدم. خصوصا وقتی که می گی دوستت دارم

.

البته که تو هم می تونستی همه اینها رو ببینی، یعنی...راستش... واسه من اینجوری خیلی بهتر می شد. خوب؛ دست کم می دیدی که حرفهام چقدر به واقعیت نزدیکه

.

ای کاش می تونستم وقتی با تموم وجود داد می زنی "دوستت دارم" حرفتو باور کنم

کاش اون سیگنالهای لعنتی ای که مدام توی اون مغزت جابه جا می شه، برای یه لحظه هم که شده با حرکات ظاهری ات هماهنگ باشه. ای کاش دست منو واسه یک بار هم که شده می گرفتی و توی چشای لعنتی ام نگاه می کردی و اون وقت از ته دلت اینو می گفتی. تو تمام این مدت حتی منو لمس هم نکردی

.

ببین! بگذار واقعیت رو بهت بگم... من این جمله چندش آور رو توی زندگیم از خیلی ها شنیدم. من بیست و پنج ساله که این جمله رو دارم می شنوم. پس چیز تازه ای نیست. هست؟

شنیدنش برای من چه لذتی می تونه داشته باشه وقتی که تو هنوز درست معنی این جمله رو نفهمیدی، هنوز نمیدونی با گفتن " دوستت دارم " یا " آی لاو یو" یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای، چه تعهدی نسبت به یک نفر پیدا می کنی. خیلی خوب خیلی خوب. نمی خوام دوباره بحث رو شروع کنم... اما خودت خوب می دونی در مورد چی دارم صحبت می کنم

.

ببین من مثل تو نمی تونم با کلمات بازی کنم، من جملات شسته و رفته بلد نیستم، همونی که در لحظه بهش فکر می کنم و حس می کنم درسته، به زبون می یارم اما تو چی؟ مدام سعی می کنی با حرفهات منو به بازی بگیری... همه اش دنبال کشیدن نقشه تازه هستی. دیگه خسته ام کردی؛ دیگه واقعا نسبت به همه کس و همه چی مشکوک شدم

می فهمی این یعنی چی؟ یعنی اینکه تو عوضی دید منو نسبت به همه چی تغییر دادی. تو منو نسبت به همه چی بدبین کردی. وای خدای من... دنیا داره دور سرم می چرخه. خدایا به من قدرت بده

.

هی... وقتی دارم باهات صحبت می کنم به من نگاه کن

خوب گوش کن ببین چی بهت می گم! می خوام از همین حالا دیگه این جمله رو به من نگی. باشه؟ دیگه سعی نکن از این جمله سوءاستفاده کنی، چون من همه چی رو فهمیدم. دیگه نمی خوام با من بازی کنی... می فهمی؟ دیگه نمی خوام

.

بسیارخوب... بسیارخوب... حالا دست کم حس می کنم همه چی واقعی تر به نظر می رسه. لااقل فعلا اینطوری فکر می کنم. بهتره روی این نیمکت بشینیم من خسته شدم

.

خوب... بهتر شد

.

چیه؟ سردته؟ بیا کت منو بگیر بنداز روی خودت... بگیرش. اصلا بذار خودم ...ه

.

هی ... هی ...هی... دست ... دستم. ازت رد شد. ازت رد شد لعنتی... خودم دیدم که ازت رد شد

.

نمی تونم باور کنم که تو ... تو ... تو ... نمی تونم باور کنم تو حتی وجودت هم یک دروغ بوده

.

ای لعنت به من ... تو اصلا وجود نداشتی


Rmin

خشم مقدس


اینها چشمهایی هستند

که نمی توانند مرا ببینند

اینها دستهایی هستند

که اعتمادت را از تو می گیرند

اینها پوتین هایی هستند

که از طرفین به تو لگد می زنند

این زبانی است

که با تو از درون سخن می گوید


اینها گوشهایی است

که از نفرت زنگ می زنند

این چهره ای است

که هیچگاه تغییر نمی کند

این مشتی است

که تو را خرد می کند و بر زمین می کوبد



این صدای سکوتی است

که دیگر شنیده نمی شود

اینها پاهایی در چرخه دویدن هستند

این ضربه هایی است

که هیچگاه نخواهی شناخت

اینها لبهایی هستند

که تاکنون طعم آزادی را نچشیده اند

این حسی است که اطمینان بخش و مطمئن نیست

این چهره ای است

که هیچگاه نمی توانی آنرا تغییر دهی

این پروردگاری است

که زیاد هم منزه نیست

این خدایی است

که پاک و منزه نیست

این صدای سکوتی است که دیگر شنیده نمی شود


آیا ما انسانها

آیا ما جزئی از مردم هستیم؟

یا گونه ای از هیولاهای زشت؟

هیولاهای زنده و جاندار


این چهره ای است

که می توانستی سنگسارش کنی

این لحظه ای است

که نیاز به تنفس داری

این پنجه ای است

که این زخمها را بوجود آورده است

این دردی است

که هیچگاه ترکت نمی کند


این زبانی است

که بر تو تازیانه می زند

این بار مسئولیت هر انسانی است

این جیغهایی است که پوستت را سوراخ می کند

این صدای سکوتی است که دیگر شنیده نمی شود

این آزمونی میان روح و شهوت است

این راهی است

که ظاهری خوشایند دارد

اینها چهره هایی است

که بر روی شنیده ها می رقصند

ما انسانها

آیا به راستی انسان هستیم؟

یا گونه ای از عفریتهای شیطانی

و هیولاهای جاندار


این همان ابری است

که پرستوها بدان اعتماد می کنند

این همان سیاهی است

که رنگها را از ما می زداید

این همان چهره ای است

که تو همیشه پنهان می کردی

این همان نقابی است،

که ناگهان خراب می شود

FAME


شهرت

مهم نیست که شما به چه میزان آن را بدست می آورید

در نهایت شما نیز روزی همانند همه ما انسانهای گمنام

ناگزیرید

تن در خاک سرد سپارید

Rmin