
بیا یه کم قدم بزنیم، می خوام چیزی رو بهت بگم
.
می دونی؟ دارم به این فکر می کنم، چقدر خوب می شد اگه پیشونی آدما؛ مثل یک صفحه مانیتور بود! بدون سیم، بدون کلید خاموش و روشن یا حتی بدون اسکرین سیور. اون موقع من می تونستم فکری که الان توی سرت داری رو ببینم. می تونستم ببینم واسه اولین جشن تولدت چه هدیه ای از من می خوای. در مورد من چی فکر می کنی، یا می تونستم دروغهایی رو که تا الان بهم گفتی رو کاملا تشخیص بدم. خصوصا وقتی که می گی دوستت دارم
.
البته که تو هم می تونستی همه اینها رو ببینی، یعنی...راستش... واسه من اینجوری خیلی بهتر می شد. خوب؛ دست کم می دیدی که حرفهام چقدر به واقعیت نزدیکه
.
ای کاش می تونستم وقتی با تموم وجود داد می زنی "دوستت دارم" حرفتو باور کنم
کاش اون سیگنالهای لعنتی ای که مدام توی اون مغزت جابه جا می شه، برای یه لحظه هم که شده با حرکات ظاهری ات هماهنگ باشه. ای کاش دست منو واسه یک بار هم که شده می گرفتی و توی چشای لعنتی ام نگاه می کردی و اون وقت از ته دلت اینو می گفتی. تو تمام این مدت حتی منو لمس هم نکردی
.
ببین! بگذار واقعیت رو بهت بگم... من این جمله چندش آور رو توی زندگیم از خیلی ها شنیدم. من بیست و پنج ساله که این جمله رو دارم می شنوم. پس چیز تازه ای نیست. هست؟
شنیدنش برای من چه لذتی می تونه داشته باشه وقتی که تو هنوز درست معنی این جمله رو نفهمیدی، هنوز نمیدونی با گفتن " دوستت دارم " یا " آی لاو یو" یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای، چه تعهدی نسبت به یک نفر پیدا می کنی. خیلی خوب خیلی خوب. نمی خوام دوباره بحث رو شروع کنم... اما خودت خوب می دونی در مورد چی دارم صحبت می کنم
.
ببین من مثل تو نمی تونم با کلمات بازی کنم، من جملات شسته و رفته بلد نیستم، همونی که در لحظه بهش فکر می کنم و حس می کنم درسته، به زبون می یارم اما تو چی؟ مدام سعی می کنی با حرفهات منو به بازی بگیری... همه اش دنبال کشیدن نقشه تازه هستی. دیگه خسته ام کردی؛ دیگه واقعا نسبت به همه کس و همه چی مشکوک شدم
می فهمی این یعنی چی؟ یعنی اینکه تو عوضی دید منو نسبت به همه چی تغییر دادی. تو منو نسبت به همه چی بدبین کردی. وای خدای من... دنیا داره دور سرم می چرخه. خدایا به من قدرت بده
.
هی... وقتی دارم باهات صحبت می کنم به من نگاه کن
خوب گوش کن ببین چی بهت می گم! می خوام از همین حالا دیگه این جمله رو به من نگی. باشه؟ دیگه سعی نکن از این جمله سوءاستفاده کنی، چون من همه چی رو فهمیدم. دیگه نمی خوام با من بازی کنی... می فهمی؟ دیگه نمی خوام
.
بسیارخوب... بسیارخوب... حالا دست کم حس می کنم همه چی واقعی تر به نظر می رسه. لااقل فعلا اینطوری فکر می کنم. بهتره روی این نیمکت بشینیم من خسته شدم
.
خوب... بهتر شد
.
چیه؟ سردته؟ بیا کت منو بگیر بنداز روی خودت... بگیرش. اصلا بذار خودم ...ه
.
هی ... هی ...هی... دست ... دستم. ازت رد شد. ازت رد شد لعنتی... خودم دیدم که ازت رد شد
.
نمی تونم باور کنم که تو ... تو ... تو ... نمی تونم باور کنم تو حتی وجودت هم یک دروغ بوده
.
ای لعنت به من ... تو اصلا وجود نداشتی
Rmin
No comments:
Post a Comment