Your Ad Here

Thursday, August 23, 2007

بمـــــــــــــــیر کاپیتان


همونطور که از کوههای پوشیده از درختان بلوط و کاج بالا می رفتم

کاپیتان فارل رو دیدم که داره پولهاش رو می شمره

اول تپانچه ام رو پر کردم، و بعد خنجرم رو بیرون کشیدم

بهش گفتم یا همین حالا پولهاتو به من می دی

یا می ری به جهنم لعنتی


همه پولهاشو ازش گرفتم، وای ... چه پولهای قشنگی بودن

آره همه شونو گرفتم، و آوردم خونه واسه معشوق ام

او قسم خورد که منو برای همیشه دوست داره، و هیچ وقت ترکم نمی کنه

ولی همونطور که می دونید، شیطون او رو فریب داد

و او هم به آسونی منو

.

.

آره

مست و بهم ریخته به اتاق معشوق ام اومدم

پولها رو هم با خودم بردم

اما متوجه خطری که تهدیدم می کرد نبودم

من تنها شش یا هفت قدم با کاپیتان فارل فاصله داشتم

مثل فنر از جام پریدم و بهش شلیک کردم

با هر دو تا اسلحه ام بهش شلیک کردم


می دونید؟ این روزها بعضی ها ماهیگیری رو دوست دارن

بعضی ها هم شکار پرنده ها رو

بعضی ها هم مثل شما

دوست دارن مطالب سیصد و شصت دوستاشون رو بخونن

ولی من خوابیدن رو دوست دارم

مخصوصا توی اتاق معشوقه ام

اما من اینجا فعلا توی زندون ام، توی غل و زنجیر


Rmin

No comments: