
اینها چشمهایی هستند
که نمی توانند مرا ببینند
اینها دستهایی هستند
که اعتمادت را از تو می گیرند
اینها پوتین هایی هستند
که از طرفین به تو لگد می زنند
این زبانی است
که با تو از درون سخن می گوید
اینها گوشهایی است
که از نفرت زنگ می زنند
این چهره ای است
که هیچگاه تغییر نمی کند
این مشتی است
که تو را خرد می کند و بر زمین می کوبد
این صدای سکوتی است
که دیگر شنیده نمی شود
اینها پاهایی در چرخه دویدن هستند
این ضربه هایی است
که هیچگاه نخواهی شناخت
اینها لبهایی هستند
که تاکنون طعم آزادی را نچشیده اند
این حسی است که اطمینان بخش و مطمئن نیست
این چهره ای است
که هیچگاه نمی توانی آنرا تغییر دهی
این پروردگاری است
که زیاد هم منزه نیست
این خدایی است
که پاک و منزه نیست
این صدای سکوتی است که دیگر شنیده نمی شود
آیا ما انسانها
آیا ما جزئی از مردم هستیم؟
یا گونه ای از هیولاهای زشت؟
هیولاهای زنده و جاندار

این چهره ای است
که می توانستی سنگسارش کنی
این لحظه ای است
که نیاز به تنفس داری
این پنجه ای است
که این زخمها را بوجود آورده است
این دردی است
که هیچگاه ترکت نمی کند
این زبانی است
که بر تو تازیانه می زند
این بار مسئولیت هر انسانی است
این جیغهایی است که پوستت را سوراخ می کند
این صدای سکوتی است که دیگر شنیده نمی شود
این آزمونی میان روح و شهوت است
این راهی است
که ظاهری خوشایند دارد
اینها چهره هایی است
که بر روی شنیده ها می رقصند
ما انسانها
آیا به راستی انسان هستیم؟
یا گونه ای از عفریتهای شیطانی
و هیولاهای جاندار

No comments:
Post a Comment