Your Ad Here

Thursday, August 23, 2007

پلکها را بتکان


یکی بود یکی نبود، در زمانهای خیلی قدیم توی یه روستا پیرمردی زندگی میکرد که زندگی ساده ای داشت روزی اسب ماده اش گم میشود،مردم روستا میگویند:چه بدبختی ای اسبش را از دست داد.

پیرمرد جواب داد:خوشبختی یا بدبختی، کسی چه میداند.

روز بعد اسب فراری با یه اسب نر برگشت و باعث شد مدتها بعد گله ای از اسب داشته باشد.

مردم روستا گفتند:چه خوشبختی ای به تو روی آورد. خوشبختی یا بدبختی،کسی چه میداند.

یه روز پسر پیرمرد سوار بر همان اسب نر بود، از اسب زمین افتاد و پایش شکست.

مردم روستا گفتند:چه بدبختی ای، حالا چه کسی به پیرمرد کمک کند و پیرمرد همان جواب را داد.

بین مردم روستا و روستای همسایه جنگ شد و تمام جوانان روستا کشته شدند به جزء پسر پیرمرد که پایش شکسته بود و در جنگ نبود.چه خوشبختی ای نه؟

خوشبختی یا بدبختی کسی چه میداند؟

برداشت شما از اتفاقات بد توی زندگی چیه؟

دید ما نسبت به وقایع باید چگونه باشد؟

No comments: