
یکی بود یکی نبود، در زمانهای خیلی قدیم توی یه روستا پیرمردی زندگی میکرد که زندگی ساده ای داشت روزی اسب ماده اش گم میشود،مردم روستا میگویند:چه بدبختی ای اسبش را از دست داد.
پیرمرد جواب داد:خوشبختی یا بدبختی، کسی چه میداند.
روز بعد اسب فراری با یه اسب نر برگشت و باعث شد مدتها بعد گله ای از اسب داشته باشد.
مردم روستا گفتند:چه خوشبختی ای به تو روی آورد. خوشبختی یا بدبختی،کسی چه میداند.
یه روز پسر پیرمرد سوار بر همان اسب نر بود، از اسب زمین افتاد و پایش شکست.
مردم روستا گفتند:چه بدبختی ای، حالا چه کسی به پیرمرد کمک کند و پیرمرد همان جواب را داد.
بین مردم روستا و روستای همسایه جنگ شد و تمام جوانان روستا کشته شدند به جزء پسر پیرمرد که پایش شکسته بود و در جنگ نبود.چه خوشبختی ای نه؟
خوشبختی یا بدبختی کسی چه میداند؟
برداشت شما از اتفاقات بد توی زندگی چیه؟
دید ما نسبت به وقایع باید چگونه باشد؟
No comments:
Post a Comment